محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1059
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
با همه سپاه به دو فرسنگى پيش او باز شد . بو جعفر چون آن بديد ، دلش خوش شد . و چون چشم بو مسلم بر ابو جعفر افتاد ، پياده شد و بيامد و دست و پاى ابو جعفر بوسه داد و پيش او پياده برفت . و همه سپاه پياده شدند . پس بو جعفر بو مسلم را برنشاند و با يك ديگر به شهر اندر آمدند . به سراى بزرگ اندر فرود آمد . سه روز ، هر روز بامداد بو مسلم با همه سپاه به در بو جعفر آمدى و از در بيرون فرود آمدى و به دهليز بنشستى و حاجب را گفتى بارخواه . و حاجب ابو جعفر سالم بود مولاى او ، و حاجب برفت و بارخواست . بو جعفر گفت : او را بر در منشان ، و هر وقت كه باشد اندر آرش . و ديگر روز همچنين بيامد و بنشست و بارخواست . حاجب گفت : مرا فرموده است كه هر وقت كه بيايد اندر آرش و بر در منشان . بو مسلم گفت : او خداوند است آن كند كز خداوندى او سزد ، و من آن كنم كز رهيان آيد . پس حاجب دستورى خواست و بو مسلم اندر شد . و هر گاه كه اندر شدى زمين بوسه كردى . روز چهارم خلوت كردند و بو جعفر حديث بو سلمه بگفت و جفاهاى او ياد كرد . بو مسلم گفت : چرا گردنش نزدى . گفت : امير المؤمنين فرمود كه بىمشورت تو نخواستم كه اندر اين باب چيزى كنم . كنون گر تو چنين صواب بينى كسى از آن خويش بيرون فرست تا اين كار بكند ، بو مسلم گفت چنين كنم . و مردى بيرون كرد نام مرار بن انس ، و گفت به كوفه شو و امام را بگوى كه من ترا فرستادم تا كار بو سلمه تمام كنى ، و چنان كه او فرمايد بكن . و مرار پيش از ابو جعفر برفت . و ابو جعفر يك ماه به مرو اندر بياسود . و عبيد الله بن الحسن الاعرج را كه از داعيان بزرگ بود به عراق با بو جعفر بيامده بود ، و سليمان بن كثير داعى خراسان بود ، و بو مسلم او را بزرگ داشتى . روزى سليمان بن كثير با عبيد الله به بازار مرو اندر همى رفتند و حديث همى كردند . سليمان عبيد الله را گفت ما پنداشتيم كه چون امام بيرون آيد تا اين كار تمام شود ، و نه هر كسى كه خواهد از هر سوى به كسى كه خواهد دعوت همى كند . عبيد الله را از آن سخن اندوه آمد و اين سخن بو جعفر را گفت . و بو جعفر با خويشتن انديشه كرد كه سليمان اين سخن به بو مسلم